معنی خاموش گشتن
5 بازدید
[ گَ تَ ] (مص مرکب) بی صدا گشتن. بی سخن گشتن. خاموش شدن. خاموش گردیدن. اِنصاف. اِرمام. رجوع به «خاموش شدن» و «خامش گردیدن» شود: بروی اندر افتاد و بیهوش گشت نگفتش سخن هیچ و خاموش گشت. فردوسی. - خاموش گشتن آتش؛ خاموش شدن آن. انطفاء. - خاموش گشتن از اندوه یا خشم؛ بیرون آمدن از خشم یا اندوه. وُجوم. (تاج المصادر بیهقی). - خاموش گشتن چراغ یا شمع؛ فرومردن آنها.
کلمات همقافیه با «خاموش گشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر