معنی خالی کردن
5 بازدید
[ کَ دَ ] (مص مرکب) تهی کردن. پرداختن از. تَخلیَه. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): زیبا نهاد مجلس و خالی بکرده جای ساز شراب پیش نهاده رده رده. شاکری بخاری (از صحاح الفرس). گر تو این انبان ز نان خالی کنی پر ز گوهرهای اجلالی کنی.مولوی. کردیم بسی جام لبالب خالی تا بو که نهیم لب بر آن لب حالی. سعدی (رباعیات). - تفنگ خالی کردن؛ گلولهٔ تفنگ را رها کردن. مقابل تفنگ پر کردن. - دل خالی کردن؛ درد دل گفتن. دل را از غم پرداختن. - || ترسانیدن. - ظرف خالی کردن؛ ظرف را تهی کردن. || خلوت کردن : چون خوانها برداشتند و اعیان درگاه پراکندن گرفتند. سلطان خالی کرد و عبدوس را بخواند و دیر بداشت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۵۲). و اگر مهمی بودی یا نبودی بر من خالی کردی و گفتی دوش چه کردی و چه خوردی و چون خفتی. (تاریخ بیهقی). با این دو تن خالی کردند و حالها بازگفتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۹۴). بخت النصر (بخت نصر) گفت با دانیال من خوابی دیده ام که میخ زدم. دانیال گفت: مجلس خالی کن. (قصص الانبیا ص ۱۸۴). خانه خالی کرد شاه و شد برون تا بپرسد از کنیزک او فسون.مولوی. گفت: حال خویش برگوی. گفت: ار ملک فرماید تا خالی کنند، فرمود تا مردمان برفتند. (تاریخ سیستان). کدخدای خویش ناصرالدین کمال را بخواند و جا خالی کرد و گفت. (تاریخ سلاجقهٔ کرمان). || روان کردن شکم. || ترک کردن. گذاشتن. || برانداختن. برباد دادن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «خالی کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر