معنی خاست
5 بازدید
(مص مرخم) بهمرسیدن. پیدا شدن. آمدن. (آنندراج): مرا هوس بازرگانی خاست بسبب تماشای دریا. (مجمل التواریخ و القصص). || بلند شدن. مقابل نشستن. قیام کردن. مرتفع شدن. || سوم شخص ماضی از خاستن مرادف برخاست یعنی برطرف شد: نزاع برخاست یعنی نزاع برطرف شد. دشمنی برخاست یعنی دشمنی مرتفع شد، صلح برقرار گردید. حکم از او برخاست و کنایه از دیوانه شدن یا مردن است. بطور کلی هر موردی که شخص متکیف بکیفیتی شود که از تحت حکمی خارج گردد این اصطلاح بر او صادق می آید: روزه داشتن و خدای را تعبد کردن از وی خاست. (مجمل التواریخ و القصص). || بیدار شدن. رختخواب ترک کردن : همی خفتن و خاست با جفت مار چگونه توان بودن ای شهریار.فردوسی. بر تو این خوردن و این رفتن و این خفتن و خاست نیک بنگر که که افکند و زین کار چه خواست. ناصرخسرو.(اِخ) شهرکی است از نواحی بلخ اندر قرب اندراب بلخ. (از معجم البلدان ج ۳ ص ۳۸۸). منسوب به این نقطه خاستی است. (الانساب سمعانی). در حدودالعالم (ضمیمهٔ گاهنامهٔ سال ۱۳۱۲) در ص ۶۹ ذیل ناحیت ماوراءالنهر آید: «شهرکهائی اند بر حد فرغانه و ایلاق، سامی سبرک، شهرکی است خرم و آبادان، برفکسوم، حنح، خاس، شهرکهائی اند با کشت و برز بسیار» -انتهی. شاید خاس همین خاست باشد. در حواشی تاریخ سیستان مصحح از این ناحیت اسم برده و آن را در حدود سیستان تا غزنه حدس زده است. (تاریخ سیستان ص ۳۳۹): ابوالقاسم بعد از مفارقت ابوعلی با گوشه ای نشست تا رایات ناصرالدین به خاست رسید، روی به خدمت نهاد. (تاریخ یمینی نسخهٔ خطی).
کلمات همقافیه با «خاست»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ست» برای سرودن شعر