معنی خادمه
7 بازدید
[ دِ مَ ] (ع ص، اِ) مؤنث خادم. خدمت کننده. || پرستار. خدمتکار زن. کلفت. کنیزک. کنیز: خادمهٔ سرای را گو در حجره بند کن تا بسر حضور ما ره نبرد موسوسی.سعدی. - اعضاء خادمه؛ آن اندامها که خدمت اندامهای دیگر کنند. - خادمهٔ کلیسا. در ایام سابق زنان صالحه و مقدس در کلیساها بوده، همواره زنان را خدمت مینموده اند، چنانکه شماسان مردان را خدمت میکنند. (قاموس کتاب مقدس). - قوای خادمه طبیعیه؛ عبارت است از ماسکه و هاضمه و جاذبه و دافعه. (از تذکرهٔ داود ضریر انطاکی ج ۱ ص ۱۳). و رجوع به خدمتکار شود.
کلمات همقافیه با «خادمه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مه» برای سرودن شعر