معنی واژه حیوان
19 بازدید
[ حَ یَ ] (ع مص) زنده بودن. (غیاث اللغات) (آنندراج). || (اِمص) زندگی. زندگانی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). زندگانی که در او مرگ نباشد. (ترجمان عادل): {/Bوَ إِنَّ اَلدََّارَ اَلْآخِرَةَ لَهِیَ اَلْحَیَوََانُ. ۱۰-۱۵۲۹:۶۴/}(قرآن ۲۹/۶۴). و در حواشی بعض کتب منطق آمده که حیوان بتحریک، به معنی حیات است و بفتح اول و سکون ثانی صفت مشبهه است، چنانکه سکران. (آنندراج) (غیاث). || (اِ) جانور. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). جاندار. (غیاث). فارسیان بهر دو معنی بیشتر بسکون یاء استعمال کنند. (غیاث). در اصل حییان بود. (منتهی الارب) (آنندراج). ج، حیوانات. (السامی فی الاسامی). یکی از موالید ثلاث. قسیم جماد و نبات : تا جان معرفت نکند زنده شخص را نزدیک عارفان حیوان محقری.سعدی. همه دانند که من سبزهٔ خط دارم دوست نه چو دیگر حیوان سبزهٔ صحرایی را.سعدی. خفتگان را خبر از زمزمهٔ مرغ سحر حیوان را خبر از عالم انسانی نیست. سعدی. حاجت موری و اندیشهٔ کمتر حیوانی برتو پوشیده نماند که سمیعی و بصیری. سعدی. صوفی شهر بین که چون لقمهٔ شبهه میخورد پاردمش دراز باد این حیوان خوش علف. حافظ. - حیوان شناسی؛ رجوع به این کلمه شود. - علم حیوان؛ علمی است که از خواص احوال انواع حیوانات و عجائب و شگفتی ها و سودها و زیان های آن بحث و گفت و گو میکند. موضوع این علم جنس حیوان است از بحری و بری و رونده و خزنده و پرنده و جز آن و غرض از آن مداواة و معالجه و سود بردن از حیوانات سودبخش و دوری از حیوانات زیانبخش و پی بردن به حالات شگفت انگیز و کارهای عجیب و غریب آنان است. در این باره مسلمین و دانشمندان پیشین کتابها پرداخته اند از جمله کتاب الحیوان ارسطو مشتمل بر نوزده مقاله که ابن بطریق آنرا از یونانی بعربی برگردانیده است و کتاب دیگری نیز ارسطو راست در اوصاف حیوان غیر ناطق و منافع و مضار آن و نیز کتاب الحیوان ابی عثمان عمروبن بحر جاحظ بصری متوفی در ۲۵۵ هـ . ق. و مختصر حیوان الجاحظ از ابوالقاسم هبةاللََّه بن القاضی رشید جعفر متوفی در ۶۰۸ هـ . ق. و کتاب الحیوان ابن ابی الاشعث و مختصر آن از موفق بغدادی. (کشف الظنون).[ حَ یْ ] (از ع، اِمص) در تداول فارسی بسکون یاء تلفظ میشود و در اصل بفتح یاء است. زندگی و زندگانی. - آب حیوان؛ آب زندگانی : سکندر ندید آب حیوان و من همی بینم اینک بجام تو در.مسعود. ای که در بند آب حیوانی کوزه بگذار تا خزف باشد.سعدی. بسر وقتشان خلق کی ره برند که چون آب حیوان بظلمت درند.سعدی. سهل باشد صعوبت ظلمات گر به دست آید آب حیوانم.سعدی. اگر تو آب و گلی همچنانکه سایر خلق گل بهشت مخمر به آب حیوانی.؟ - آب حیوان گوار: بیا ساقی آن آب حیوان گوار بدولت سرای سکندر سپار.نظامی. - آب حیوان گهر؛ که جوهر آن حیوان است : شگفتی نشد کاب حیوان گهر کند ماهی مرده را جانور.نظامی. - چشمهٔ حیوان؛ آب حیوان : مرغزاری کاندر آن یک ره گذر باشد ترا چشمهٔ حیوان شود هر چشمه ای زآن مرغزار. فرخی. آبش همه از کوثر و از چشمهٔ حیوان خاکش همه از عنبر و کافور عجین است. خاقانی. تشنهٔ سوخته بر چشمهٔ حیوان چو رسد تو مپندار که از پیل دمان اندیشد.سعدی. خار در پای و گل از دور بحسرت دیدن تشنه بازآمدن از چشمهٔ حیوان تا چند. سعدی. || (اِ) جانور. حَیَوان جاندار. از موالید ثلاث رجوع به حیوان شود. - حیوان بحری؛ که در آب زندگی کند. آب زی. - حیوان بری؛ که در خشکی زندگی کند. خشکی زی. - حیوان خور؛ خورندهٔ حیوانات. گوشتخوار: هر آنکس کز آن آب حیوان خورد ز حیوان خوران جهان جان برد.نظامی. - حیوان داری؛ نگاهداری حیوانات. - حیوان دوپا؛ کنایه از آدمی است. - حیوان دوست؛ دوست دارندهٔ حیوانات. - حیوان دوستی؛ محبت و علاقه به حیوانات و جانوران. - حیوان شناس؛ عالم به خواص و مضار و منافع حیوانات. - حیوان شناسی؛ علمی است که در آن از خواص حیوانات و مضار و منافع آنها بحث میکند.