معنی حیلت
8 بازدید
[ لَ ] (ع اِ) حیلة. مکر. دستان. تدبیر. غدر. بهانه. فریب. (ناظم الاطباء). زرق. دلغم. (لغت نامهٔ اسدی): کنون جویی همی حیلت که گشتی سست و بی طاقت ترا دیدم به برنایی فسارآهخته و لانه. کسایی. می بدانید کاین جهان فسوس همه باد است و حیلت و دلغم.خطیری. راستی در کار برتر حیلت است راستی کن تا نبایدت احتیال.ناصرخسرو. فاش کن حیلت بداندیشان تا نگویند غافلی ز ایشان.اوحدی. بحیلت او را بیرون آوردند. (کلیله و دمنه). - حیلت آموز؛ حیله گر. حیله ساز: میباش فقیه طاعت اندوز اما نه فقیه حیلت آموز.نظامی. - حیلت پژوه؛ حیلت رفتار و حیلت پیشه : مرد حیلت پژوه گفت که من سنجمش ناشکسته هم بر من. امیرخسرو (ازآنندراج). - حیلت ساز؛ حیله ساز. حیله گر: ز هیچ گونه بدو جادوان حیلت ساز بکار برد ندانند حیلت و نیرنگ.فرخی. - حیلت کردن؛ علاج کردن. چاره کردن: گفتند این را [ موی پای بلقیس را ] به آهک نوره حیلت کنیم. (ترجمهٔ طبری بلعمی). - || کوشیدن. سعی کردن. (یادداشت مرحوم دهخدا): آن حضرت بر پهلوی افتاده بود [ در غزوهٔ احد ] و نتوانست خاستن و تنها بمانده بود و کس با او نمانده حیلت کرد و بازنشست و بر پای خاست. (ترجمهٔ طبری بلعمی). - حیلت گر؛ محتال. مکار: چرخ حیلت گر است و حیلهٔ او نخرد مرد هوشیار بصیر.ناصرخسرو. فاسق و فاجر واهل فساد و حیلت گر را تربیت نکند. (گلستان). - حیلت گری؛ احتیال و مکر: بگفت ای جلیس مبارک نفس نخوردم به حیلت گری مال کس. سعدی. و رجوع به حیلة شود.
کلمات همقافیه با «حیلت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لت» برای سرودن شعر