معنی حیرت
8 بازدید
[ حَ رَ ] (ع مص) سرگشته شدن. بر یک حال ماندن از تعجب. (غیاث). حیرة. رجوع به این کلمه شود. || (اِمص) سرگشتگی. تعجب. سرگردانی. حیرانی. بیخودی. والهی. آشفتگی. (ناظم الاطباء): از این قصیده که گفتم سخنوران جهان بحیرتند چو از منطق طیور غراب.خاقانی. گردد فلک ز حیرت حالش زمین نشین گردد زمین ز سرعت رقصش فلک خرام. با این فکرت در بیابان تردد و حیرت یکچندی بگشتم. (کلیله و دمنه). - حیرت آفرین؛ بوجودآورندهٔ حیرت. آفرینندهٔ حیرت. - حیرت آمیز؛ آمیخته با حیرت و سرگردانی. - حیرت آور؛ حیرت آورنده. باعث بر حیرت و سرگشتگی. موجب تحیر. - حیرت افزا؛ حیرت افزاینده. - حیرت انگیز؛ انگیزندهٔ حیرت و سرگشتگی. - حیرت بخش؛ حیرت آور. - حیرت زا؛ حیرت زاینده. - حیرت زدگی؛ سرگشتگی. تحیر. - حیرت زده؛ سرگشته. متحیر. (آنندراج): حیرت زدهٔ روی تو بر هم نزند چشم چون دیدهٔ تصویر که بیگانهٔ خواب است. (از آنندراج). - حیرت سرا؛ سرای حیرت. کنایه از دنیا. - حیرت فزودن؛ سرگشتگی و تحیر افزودن : زهی قدرت که در حیرت فزودن چنین ترتیب ها داند نمودن.نظامی. لیک چون من لم یذق لم یدر بود عقل و تخییلات او حیرت فزود.مولوی. - حیرت کده؛ جایی پر از حیرت و سرگشتگی : نیست خالی ز صفا خلوت بیهوشی من فرش حیرتکده ام از نمد آئینه است. شوکت (از آنندراج). حیرتکدهٔ چشم مرا خواب ندیده است افتادگی چشم مرا آب ندیده است. صائب (از آنندراج). - حیرت کردن؛ متحیر گردیدن. - حیرت کردنی؛ شایسته و درخور حیرت و سرگشتگی. - حیرت نگاه؛ نگاهی حیرت زده : تا بچند ای آفتاب حسن مستوری کنی چشم ما حیرت نگاهان کم ز چشم روزن است. صائب (از آنندراج).[ حَ رَ ] (اِخ) میرزا اسماعیل. متخلص به حیرت (۱۲۵۴ -۱۳۱۶ هـ . ق.) مترجم معروف تاریخ ایران تألیف سرجان ملکم از انگلیسی بفارسی که دوبار در بمبئی بطبع رسیده است. وفاتش در بیست وچهارم جمادی الاولی سنهٔ ۱۳۱۶ هـ . ق. در بمبئی اتفاق افتاد و سنش شصت ودو بود و در همین شهر در قبرستان ایرانیان مدفون شد. (وفیات معاصرین محمد قزوینی مجلهٔ یادگار سال ۳ شماره ۵).[ حَ رَ ] (اِخ) دهی است از دهستان پنجکرستاق بخش مرکزی شهرستان نوشهر. واقع در ۲۶هزارگزی جنوب نوشهر. دارای ۴۱۰ تن سکنه است. محصولاتش غلات، ارزن و لبنیات. اهالی به کشاورزی، گله داری، تهیهٔ ذغال و چوب گذران میکنند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).
کلمات همقافیه با «حیرت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رت» برای سرودن شعر