معنی حیات
4 بازدید
[ حَ ] (ع اِمص) عمر. زیست. زندگی. مقابلِ ممات. زندگانی. (آنندراج): کی باشدت نجات ز صفرای روزگار تا باشدت حیات ز خضرای آسمان.خاقانی. و جاودانی و دوباره از صفات اوست و با لفظ دادن و یافتن مستعمل. (آنندراج): از داغ تازگی جگر پاره پاره یافت از آفتاب صبح حیات دوباره یافت.صائب. - آب حیات : شنیده ای که سکندر برفت تا ظلمات بچند محنت و خورد آنکه خورد آب حیات. سعدی. - حیات بخش؛ : آب و هوایش حیاتبخش هر طبیعت و مزاج. (محاسن اصفهان). - حیات بخشیدن؛ جان دادن. زندگانی بخشیدن : اگرم حیات بخشی و گرم هلاک خواهی سر بندگی بخدمت بنهم که پادشاهی. سعدی. - حیات داشتن؛ زنده بودن. - حیات سپردن؛ جان سپردن. و این خالی از غرابت نیست. (آنندراج): چون شمع اگر شام گرفتیم حیاتی ناظم بصد افسوس سحرگاه سپردیم. ناظم هروی (از آنندراج). || (مص) زیستن. (غیاث) (آنندراج). || (اِ) شرح حال. ترجمه. (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به حیاة شود.[ حَ یْ یا ] (ع اِ) جِ حیة. مارها. (غیاث) (آنندراج). رجوع به حیة شود. || کرمان دراز بزرگ که در امعاءالدقاق افتد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). کرمهای دراز. (غیاث). || (اِخ) ستاره ها که مابین فرقدین و بنات نعش اند. (یادداشت مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «حیات»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ات» برای سرودن شعر