معنی حکیمی
8 بازدید
[ حَ ] (حامص) حالت و چگونگی حکیم بودن. حکمت : گر فلاطون بحکیمی سخن عشق بپوشد عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش.سعدی. || (ص نسبی) منسوب به حکیم.[ حَ ] (اِخ) (سید...) از شاعران است. وی معاصر امیر شاهی بود و طبع خوبی داشت. در تتبع مطلع شاهی با مصرع: ما حق شناس پیر مغانیم و دیر او. از اوست این مطلع: مائیم و کنج میکده و پیر دیر او دیگر کجا رویم که داریم غیر او. (مجالس النفایس ص ۱۳۸). محبوب علی. از شاعران و مریدان سید نسیمی، به سال ۸۸۱ هـ . ق. در طبس درگذشت. او راست: مائیم پیر میکده و کنج دیر او امید ما بدوست که داریم غیر او صد بار بیش کشت و دگر کرد زنده ام گویی علی است یار و حکیمی نصیر او. (ریاض العارفین ص ۱۸۷).[ حَ ] (اِخ) شاعری از سادات استراباد و ماهر در علوم حکمیة و فن طب بود و به سال ۸۸۱ هـ . ق. درگذشت. بیت ذیل از اوست: گر قدم رنجه کنی سوی حکیمی چه شود تا نثار تو کند نقد دل و جان بر سر. (از قاموس الاعلام ترکی).[ حَ ] (اِخ) محمدبن ابراهیم بن ابن قریش حکیمی اخباری، مکنی به ابوعبداللََّه. او از جماعتی سماع حدیث داشت. و از اوست: کتاب حلیةالادباء. کتاب سقطالجوهر. کتاب الشباب و فضله علی الشیب و کتاب الفکاهة و الدعایة. (الفهرست).[ حَ ] (اِخ) محمدبن محمد حسینی. رجوع به محمد... شود.
کلمات همقافیه با «حکیمی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر