معنی حکر
6 بازدید
[ حَ کْ / حُ کُ ] (ع اِ) ستم. || زیست بد. || روغن یا شهد که کودکان لیسند. روغن که با عسل آمیخته طفل را خورانند. || قعب خرد. کاسهٔ کوچک. || چیزی اندک. (منتهی الارب).[ حَ ] (ع مص) انبار کردن غله برای گران فروختن. احتکار. || ستم کردن. || بد زیستن. (منتهی الارب).[ حُ کَ ] (ع اِ) غله که نگاهدارند تا بگرانی فروشند. (منتهی الارب). محتکر. حکر.[ حَ کَ ] (ع مص) ستیهیدن. لجاج کردن. || سرخود شدن بچیزی. سرخود شدن. استبداد کردن. || (اِ) غله که نگاهدارند تا بگرانی فروشند. حُکَر. || لجاج. || استبداد. || آب جمع شده. (منتهی الارب).[ حَ کِ ] (ع ص) نعت از حکر. محتکر. احتکارکننده. || ستیهنده. || سرخود. مستبد. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «حکر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کر» برای سرودن شعر