معنی حوک
5 بازدید
[ حَ ] (ع اِ) بادروچ که ریحان کوهی باشد. (منتهی الارب). بورنگ. (نصاب). باذروج و آن حبق است. (اقرب الموارد). پادرو. (مهذب الاسماء). بارنگ بویه. بادرنگ بویه. (السامی). سبزی ای است مثل سپرغم که آنرا بونیک گویند و نازبو نیز نامند. (از غیاث) (آنندراج). || خرفه. (منتهی الارب). بقلةالحمقاء. (ناظم الاطباء). || (مص) حیاک. حیاکة. بافتن جامه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). بافتن. (تاج المصادر بیهقی). کرباس بافتن. (المصادر). || ترتیب دادن شعر: حاک الشاعر شعره حوکا؛ ترتیب داد آنرا. || راسخ شدن: حاک الشی ء فی صدری؛ راسخ شد در سینهٔ من. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || نمو دادن. بالاندن: حاک المطر الریاض انماها. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «حوک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وک» برای سرودن شعر