معنی حوش
5 بازدید
[ حَ ] (ع اِ) چیزی حظیره مانند. لغت عراقی است. (منتهی الارب) (آنندراج). خانه های قلیلی که گرداگرد آنها را سوری احاطه کرده باشد حوش نامند. (معجم البلدان): غلامان منتصر به یک صولت حوش و بوش او را... از هم پراکندند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ). || (مص) گرداگرد صید درآمدن تا بدامگاه افتد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). برانگیختن صید. (المصادر زوزنی). || گرد آوردن شتران را و راندن آنها را. || از کناره های طعام بدو میان آن رسیدن بخوردن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج).[ حَ ] (ع اِ) چیزی حظیره مانند. لغت عراقی است. (منتهی الارب) (آنندراج). خانه های قلیلی که گرداگرد آنها را سوری احاطه کرده باشد حوش نامند. (معجم البلدان): غلامان منتصر به یک صولت حوش و بوش او را... از هم پراکندند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ). || (مص) گرداگرد صید درآمدن تا بدامگاه افتد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). برانگیختن صید. (المصادر زوزنی). || گرد آوردن شتران را و راندن آنها را. || از کناره های طعام بدو میان آن رسیدن بخوردن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج).[ ] (اِخ) دهی است بزرگ [ بخراسان از گوزگانان ] خرم و آبادان اندر میان بیابان نهاده و عرب بیابانهای شهر ازیو به تابستان اینجا بیشتر باشند. (از حدود العالم).
کلمات همقافیه با «حوش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وش» برای سرودن شعر