معنی حوری
6 بازدید
(ص، اِ) در تداول فارسیان،حوراء که مفرد حور است آید. حوریه : یکی چون چتر زنگاری دوم چون سبز عماری سوم چون قامت حوری چهارم نامهٔ مانی. منوچهری. رضوان مگر سراچهٔ فردوس برگشاد کین حوریان بساحت دنیی ََ خزیده اند. سعدی. - حوری سرشت؛ آنکه طبیعت حوری دارد: چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت شیوهٔ جنات تجری تحتهاالانهار داشت. حافظ.[ حَ وَ ری ی ] (ع ص) کبش حوری؛ قچقار سرخ پوست. (منتهی الارب). منسوب است به حَوَر؛ پوست. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «حوری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر