معنی حوج
6 بازدید
[ حِ وَ ] (ع اِ) جِ حاجة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به حاجة شود.[ حَ ] (ع اِمص) درویشی. (منتهی الارب). فقر و فاقه. (اقرب الموارد).[ حَ ] (ع اِمص) سلامت. (اقرب الموارد) (آنندراج). گویند: حوجاً لک؛ اَی سلامة. (اقرب الموارد) (آنندراج) (محیط المحیط). || (مص) نیازمند شدن. (منتهی الارب). حاجتمند شدن. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی).
کلمات همقافیه با «حوج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وج» برای سرودن شعر