معنی حوب
5 بازدید
[ حَ ] (ع اِ) مادر. || پدر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || خواهر. (منتهی الارب). اخت. (اقرب الموارد). || دختر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || گناه. (منتهی الارب). اثم. (از اقرب الموارد). || اندوه و وحشت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). و به این دو معنی اخیر بضم حا نیز آمده است. (منتهی الارب). رجوع به حوب شود. || گونه. نوع. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || فن. (اقرب الموارد). || کوشش. (منتهی الارب). جهد. (اقرب الموارد). || رنج. (منتهی الارب). || حاجت. (اقرب الموارد). || درویشی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). مسکنت. (از اقرب الموارد). || درد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || شتر نر. (منتهی الارب). || (اِ صوت) کلمه ای است که بدان شتر نر را زجر کنند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). و بدین معنی آخر این کلمه مبنی بر هر سه حرکت آید. (منتهی الارب). || (مص) حُوب. حَوبة. حیابة. گناه کردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).[ حَ وَ ] (ع اِ) ای حوبی؛ والهفاه : همه آبستن گشتید و همه دیونژاد این مکافات چنین باشدتان ای حوبی . منوچهری.[ حُ وَ ] (ع اِ) جِ حَوبَة، به معنی پدر و مادر و خواهر و دختر و جز آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به حوبة شود.[ حَ / حو ] (ع اِ) گناه. (ناظم الاطباء). اثم. (از اقرب الموارد): {/Bوَ لاََ تَأْکُلُوا أَمْوََالَهُمْ إِلی ََ أَمْوََالِکُمْ إِنَّهُ کََانَ حُوباً کَبِیراً ۱۰-۱۹۴:۲/}(قرآن ۴/۲)؛ اَی ذنباً عظیماً. || هلاک. (اقرب الموارد). هلاکت. || بلاء. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || نفس. (اقرب الموارد). || بیماری. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). معرض. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || (مص) گناه کردن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «حوب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وب» برای سرودن شعر