معنی حواء
7 بازدید
[ حَ ] (ع اِ) حواءة. آواز. (منتهی الارب). آواز و صدا. (ناظم الاطباء). صوت. (اقرب الموارد).[ حِ ] (ع اِ) خانه های مردم بر یکجا از خرگاه و جز آن. ج، احویة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ حَ وْ وا ] (ع ص) سیاه. (منتهی الارب). ج، حُوّ. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || گیاه مایل بسیاهی از بسیاری سبزی. (منتهی الارب). || مؤنث احوی: شفة حوا؛ لب سرخ مایل بسیاهی. || رجل حواء؛ مرد مارگیر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مار افسونی. (مهذب الاسماء).[ حُ وْ وا ] (ع اِ) سبزی و گیاهی است که بزمین میچسبد برنگ گرگ. یکی آن حوائة است. (اقرب الموارد).[ حَ و و ] (اِخ) مادر آدمیان. (منتهی الارب). و بفارسی بلده گویند. (ناظم الاطباء). رجوع به حوا شود.[ حَ و وا ] (اِخ) نام صورتی از صور فلکیة از ناحیهٔ شمالی و آنرا بر صورت مردی مارافسای توهم کرده اند. ماری به دست گرفته و آن بیست وچهار کوکب است و خارج از صورت پنج کوکب است. و صورت مار این مارافسای را حیه نامند. (از جهان دانش). نام صورت هشتم از نوزده صورت فلکی شمالی قدماست. (مفاتیح العلوم). و رجوع به التفهیم شود.
کلمات همقافیه با «حواء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اء» برای سرودن شعر