معنی حمیر
7 بازدید
[ حَ ] (ع اِ) حمیرة. یرنداق که بدان زین بندند. (منتهی الارب). || جِ حمار. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): تیر و بهار و دهر جفاپیشه خرد خرد بر تو همی شمرد و تو خود خفته چون حمیر. ناصرخسرو. حسد آمد همگان را ز چنان کار ازو برمیدند و رمیده شود از شیر حمیر. ناصرخسرو.[ حِ یَ ] (اِخ) موضعی است غربی صنعای یمن. (منتهی الارب). موضعی است در بیابان عرب که گرگ آنجا بغایت درنده و خونریز باشد. (آنندراج): شیرخواران را بمغز و شیرمردان را بجان طعمهٔ مار و شکار گرگ حمیر ساختند. خاقانی. منازل حمیریان در یمن در موضعی است که بدان حمیر گویند و در مغرب صنعا قرار دارد. (معجم البلدان).[ حِ یَ ] (اِخ) قبیله ای است از قبایل بنی سبا و ضحاک پادشاه از آن قبیله بود. (آنندراج) (غیاث). این قبیله بناحیت صمدان و سه شهرک آن نشینند و ایشان را کشت و برز است و مراعی و رز. (حدود العالم). و رجوع به صبح الاعشی ج ۱ ص ۳۱۵ و رجوع به حمیریان شود.[ حِ یَ ] (اِخ) نام پسر عبدالشمس بن یعرب بن قحطان از عرب عاربه بود که در خطهٔ یمن دولتی بنام حمیریها تأسیس کرد. (قاموس الاعلام). رجوع به حمیریان شود.[ حَ ] (اِخ) دهی است از دهستان باوی بخش مرکزی شهرستان اهواز. واقع در هفتاد هزارگزی جنوب خاوری اهواز و ۵ هزارگزی خاوری راه فرعی خلف آباد به اهواز. ناحیه ای است واقع در دشت و گرمسیری است. دارای ۱۵۰ تن سکنه میباشد. از چاه مشروب میشود. محصولاتش غلات و لبنیات. اهالی به کشاورزی و گله داری گذران می کنند. راه آن در تابستان اتومبیل رو است. ساکنین از طایفهٔ زرگان معمر هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۶).
کلمات همقافیه با «حمیر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یر» برای سرودن شعر