معنی حمیدالدین محمودی

معنی حمیدالدین محمودی

5 بازدید
[ حَ دُدْ دی نِ مَ ] (اِخ) القاضی الامام حمیدالدین افتخار الافاضل علی بن عمرالمحمودی قدوهٔ افاضل عصر و والی و متصرف بر ولایت نظم و نثر، لطف طبع او بی اندازه و بستان فضایل از نسیم شمایل او طری و تازه، بدایع بیان او را لطافت شمول و روایع لسان او را طراوت شمال. در دولت سلطان شهید قطب الدنیا والدین ایبک السلطانی تغمده اللََّه برحمته آسایشها دیده و شمال افضال و قبول از آن مهب اقبال بر نهال احوال او وزیده و رسالات و منشآت او در این بلاد مشهور است و بر زبانهای فضلا مذکور و قصاید او قلائد نحور فضایل و تمایم بازوی افاضل را شاید. این بیتی چند در جواب مکاتبت سعدالدین مجدالاسلام مسعود رئیس گفته است: تا چند بارم ای ز لبت گشته زار لعل آب از دو دیده در غم آن آبدار لعل نی نی چو یافت با لب و دندانت نسبتی ناقص شدست لؤلؤ و گشتست خوار لعل جانا لب و دهان تو چون لعل و خاتم است آید ز بهر خاتم بیشک بکار لعل وعدهٔ وفا رسان که شد از بهر وصل تو لؤلوی آب چشم من از انتظار لعل اندر ازای آن لب و دندان که مر تراست عزت گرفت لؤلؤ و شد نامدار لعل زیر لب چو لعل تو دیدم قطار در شد بر رخ چو زرم حالی قطار لعل گرد عذار تو خط زمرد درآمده ست دارم ز اشک خونی گرد عذار لعل با روی همچو آبی بی روی تو مراست در چشم جمع گشته بشکل انار لعل یک ره کنار گیرم کز آرزوی آن ریزم همی ز دیدهٔ خود بی کنار لعل از اشک دیده دارم در آستین سرشک وز خون سینه دارم اندر کنار لعل چندانکه لعل و گوهر زاید دو چشم من در بحر نیست لؤلؤ و در کوهسار لعل من در و لعل میدهم ای دوست مر ترا اندر وشاح درکش و اندر سوار لعل چون زاد ابر چشمم پس بی قیاس در چون داد دست صاحب بس بی شمار لعل مسعود آنکه کلکش ریزد گهر چنانک میریختی بهنجار از ذوالفقار لعل. و سعدالدین مسعود قطعه ای دیگر فرستاد بخدمت او که ردیف آن عقیق [ بود ] و در آن وقت چشم آن مردم دیدهٔ فضل از نامردمی سپهر بدرد آمده بود و زحمت دیده چراغ او را عقیق رنگ گردانیده. این قطعه در جواب مفاوضهٔ او فرستاد: فرزانه سعد دولت و دین صدر اهل فضل دور از تو هست چشم من از درد چون عقیق در جزع دیدگانم دری که داشتم گشت از رمد بعینه آن در کنون عقیق از کان عقیق زاید و از بحر چشم من بر ضد و عکس آید هر دم برون عقیق زین پیش بحر رویم هرگز شبه نداد و اکنون چه شد که دادم این دهر دون عقیق از دیده درد دیده چو بهتر شود مرا سازم ردیف مدح تو ای ذوفنون عقیق. (لباب الالباب ج ۱ ص ۱۷۲، ۱۷۳).
[ حَ دُدْ دی نِ مَ ] (اِخ) عمربن محمود بلخی قاضی القضاة، مکنی به ابوبکر. صاحب مقامات و صاحب ذیل کرامات. در مسند قضا چون شریح و ایاس و در نظم و نثر صابی و بونواس. لفظ او چون راحی که بریحان مطیب گشته بود یا شمولی که بر مهب شمال نهاده باشد. اشارات او مقبول و عبارات او منقول. در فقه و اصول و نظر بی نظیر و در دقایق رموز فضلیات ناقد بصیر و چند رسایل را وسایل حصول مقاصد خود ساخته است و هر یک در متانت بمثابتی است که آب طراوت سحر برده است و بازار حلاوت عسل را به دست کساد سپرده. یکی از آنجمله مقامات است و دیگر وسیلةالعفاة الی اکفی الکفاة و دیگر حنین المستجیر الی حضرة المجیر و دیگر روضةالرضا فی مدح ابی الرضا و دیگر قدح المغنی فی مدح المعنی و رسالةالاستغاثة الی الاخوان الثلثة و منیة الراجی فی جوهر الناجی و در هر یکی داد فضل بداده است و برهان هنر فرانموده و اگرچه در سخن مراعات جانب سجع کرده، چنانکه اهوازی در نثر تازی و امام رشیدالدین وطواط در ترسل. اما جائی که در سخن از حد تکلف میگذرد، لطافتی دارد بغایت. و اشعار او بغایت لطیف است. این قصیده در مدح رضی الدین شرف الملک ابوالرضا فضل اللََّه گوید: تا از ستیزه مشک بگلنار برنهاد عشق رخش بهر دل و جان خار برنهاد تیر بلا بدیدهٔ ابدال درنشاند بارگران بسینهٔ احرار برنهاد دل را گذاشت در ستم دست و پای عشق پس جرم خود به بخت نگونسار برنهاد صبر از دلم بغمزهٔ غماز درربود و آنگه گنه بطرهٔ طرار برنهاد جانم جفاش ز آتش غم جست وانگهی چون درگرفت آتش بس خار برنهاد بس تایب شراب کزان چشم پرخمار دیده بخاک حضرت خمار برنهاد بر روی خلق تا در اقبال باز کرد درهای فتنه را همه مسمار برنهاد تا شد سرای ضرب بزرگی بنام او نقش کرم بگوشهٔ دینار برنهاد آزاده وار همت و خلق [ و ] طبیعتش نام وفا بعالم غدار برنهاد ای سروری که عقد گهرهای لفظ تو اسم حسد بلؤلؤ شهوار برنهاد. و در واقعهٔ سلطان سعید سنجر بر در سمرقند در حوالی نخشب و انهزام حشم او از خطائیان گفته است: حکیم کوشککی را بخواب دیدم دوش زبان گشاده بمدح مبارزان سپاه ز راه طعنه و طنز و تماخره میگفت خهی گزارده هر یک حقوق نعمت شاه فسوس زیر رکاب شما کمیت و سمند دریغ بر بروفرق شما قبا و کلاه ز پیش کافر کفران نعمت آورده گریختید چو از پیش توبه خیل گناه ندیده گرد سپاه سیاه پوش هنوز که گشت صبح سپید شما چو شام سیاه ز بس تعجب کفار جمله میگفتند زهی جماعت غز لااله الااللََّه. (لباب الالباب ج ۱ ص ۱۶۸).

کلمات هم‌قافیه با «حمیدالدین محمودی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید