معنی حمیت
5 بازدید
[ حَ ] (ع ص) استوار از هر چیز. (منتهی الارب). المتین من کل شی ء. حتی گویند: تمرحمیت و عسل حمیت. (اقرب الموارد). || بسیار شیرین: تمر حمیت. (منتهی الارب). || شدید: غضب حمیت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (اِ) خیک روغن که در آن رب انداخته باشند. (منتهی الارب). || خیک پشمین [ مودار ] که در آن روغن و عسل و زیتون قرار داده باشند و گفته اند خیک بدون مو برای روغن. (اقرب الموارد). خیکچه یا خیک بی موی بجهت روغن. (منتهی الارب). ج، حُمَت. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء).[ حَ یَ ] (ع اِمص) مخفف حَمیَّت : کس چه داند که روسپی زن کیست در دل کیست شرم و حمیت و چم.خطیری. هرگز انگشت بتو بر ننهادستم که من از مادر باحمیت زادستم.منوچهری. با که کردستی این صحبت و این عشرت بر تن خویش نبود است ترا حمیت. منوچهری. مرد سخن یافته را در سخن حملت و هم حمیت و هم قوت است. ناصرخسرو. رجوع به حَمیَّت شود.[ حَ می یَ ] (ع اِمص) محمیه. محمیت. (غیاث). حمیت از چیزی؛ ننگ و عار داشتن از آن. (منتهی الارب). غیرت. (غیاث). درد. (یادداشت مرحوم دهخدا). رشک. (منتهی الارب) (ترجمان). || در اصطلاح، حمیت عبارتست از آنکه در محافظت ملت یا حرمت از چیزهایی که محافظت از آن واجب بود تهاون ننماید. (نفایس الفنون). محافظت بر حرم و دین از تهمت : بیامدم تا آنچه از... شرط حمیت و فتوت بر من واجبست بادا برسانم. (کلیله و دمنه). از روی مروت و حمیت واجب آید آن قصد را دفع کردن. (سندبادنامه). - بی حمیت؛ بی ننگ و عار: ببین آن بی حمیت را که هرگز نخواهد دید روی نیکبختی.سعدی. از آن بی حمیت بباید گریخت که نامردیش آب مردان بریخت.سعدی. و گاه بتخفیف آید: بددل و دزد و جلد و بی حمیت روبه و شیر و گرگ و کفتارند.ناصرخسرو. رجوع به حمیت بتخفیف شود. - حمیت الجاهلیه؛ ننگ روزگار کافری. (ترجمان عادل بن علی).[ حِ یَ ] (ع مص) حمیة. پرهیز نمودن. (منتهی الارب) (غیاث). || حفاظت و نگاه داشتن. (غیاث) (منتخب) (صراح).
کلمات همقافیه با «حمیت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یت» برای سرودن شعر