معنی حملاق
6 بازدید
[ حِ / حُ ] (ع اِ) گرداگرد چشم از اندرون که بسرمه سیاه گردد. ج، حمالیق. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || سپیدی بیغولهٔ چشم که پنهان است درون پلکها. || سرخی درون پلک که وقت سرمه کشیدن برآید. || جای سرمه از اندرون که ملاصق چشم است. (منتهی الارب). ج، حمالیق، حمالق: الآبنوس جیدللدمعة و التنفط حول الحمالق. (ابن البیطار).
کلمات همقافیه با «حملاق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر