معنی حمق
5 بازدید
[ حَ مَ ] (ع اِ) سپیدی که برآید از فرج. (منتهی الارب).[ حَ مِ ] (ع ص) احمق. (اقرب الموارد). گول و بی عقل. || مرد کم موی در ریش. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ حُ مْ / حُ مُ ] (ع مص) احمق و گول و بی عقل شدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). احمق شدن. (تاج المصادر بیهقی).[ حُ ] (ع اِ) می. (منتهی الارب). خمر. (اقرب الموارد). شراب. (آنندراج). || (اِمص) گولی و بی عقلی. (منتهی الارب). حماقت. رعونت. قلت عقل و نقصان آن یا فساد و کساد در آن. (اقرب الموارد). مقابل کَیِّس : دل بیمار را دوا بتوان حمق را هیچگونه چاره مدان.سنایی. || در اصطلاح، کم شدن فکر است در کارهای عملی که متعلق بحسن تدبیر منزل و خوبی معاش و آمیزش با مردم و معامله با آنان است. نقصان در علوم نظری و نه علوم عملی مثل علم طب و هندسه. زیرا ضعف فکر در آن دو حمق نامیده نمیشود، بلکه بلاهت است اگر حمق جبلی و ذاتی باشد قابل علاج نیست. رعونت مرادف حمق است و در آقسرائی آمده: رعونت نقصان فکر و حمق بطلان آن است. (از کشاف اصطلاحات الفنون). - نومةالحمق؛ خواب بعدازظهر. (اقرب الموارد).[ حُ مُ ] (ع ص تفضیلی) حَمقی ََ. حِماق. جِ احمق. || (اِمص) گولی و بی عقلی. (منتهی الارب). رجوع به حمق شود.
کلمات همقافیه با «حمق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مق» برای سرودن شعر