معنی حمر
5 بازدید
[ حَ ] (ع مص) پیراستن دوال. (منتهی الارب). || پوست باز کردن گوسفند را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). سلخ کردن گوسفند. (اقرب الموارد). || ستردن موی از سر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ حَ مَ ] (ع مص) ناگوارد شدن اسب از خوردن جو و جز آن و متغیر گردیدن بوی دهن وی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || سوختن مرد از خشم. || حمر دابة؛ کند گردیدن از فربهی مانند خر. (منتهی الارب). || دوال پیراستن. || پوست باز گردانیدن گوسفند را. (آنندراج). || (اِ) بیماریی است ستور را که از بسیار خوردن جو عارض میگردد. (منتهی الارب). بیماریی است که شتر را از بسیار خوردن جو عارض گردد. (آنندراج).[ حُ ] (ع ص) جِ احمر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). - حمرالابل؛ اشتران اصیل و نجیب. (منتهی الارب). رجوع به احمری شود.[ حُ مَ ] (ع اِ) تمرهندی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || نوعی از قیر معدنی که عامه آنرا حمربه تشدید میم خوانند. || پرنده ای است سرخ رنگ. یکی آن حمرة است. (از اقرب الموارد). زورک که مرغی است. حمرة یکی آن. (منتهی الارب). ژورک که مرغی است. (آنندراج).[ حُ مُ ] (ع اِ) جِ حمار. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج).[ حُ مْ مَ ] (ع اِ) زورک و بتخفیف میم نیز آید. (از منتهی الارب). رجوع به حُمَر شود.[ حِ مِ رر ] (ع اِ) سخت ترین گرمای تابستان. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || بدی مرد. (منتهی الارب). شرالرجال. (اقرب الموارد). - غیث حمر؛ باران سخت درشت که زمین برکند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «حمر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مر» برای سرودن شعر