معنی حلیة
6 بازدید
[ حِ یَ ] (ع ص، اِ) زیور. (از منتهی الارب). پیرایه. (ترجمان عادل). ج، حِلیً، حُلیً. (منتهی الارب): صورت از دفتر و حلیه ز قلم محو کنید حلی از خنجر و کوکب ز سپر بگشائید. خاقانی. واصفان حلیهٔ جمالش بتحیر منسوب که ماعرفناک حق معرفتک. (از گلستان). || آرایش شمشیر. || پیکر. || خلقت. (منتهی الارب). خلقت و صورت و صفت چیزی. (آنندراج). || نشان روی. (ترجمان عادل بن علی). || صفت مرد. (منتهی الارب). شکل و شمایل : چیست نامش گفت نامش بوالحسن حلیه اش را گفت ز ابرو و ذقن.مولوی. بود ذکر حلیه ها و شکل او بود ذکر غزو و صوم و اکل او.مولوی.[ حَ ] (اِخ) نام قلعه ای از قلاع ثغر در کوه صبر از سرزمین یمن. و نیز نام وادیی است. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «حلیة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یة» برای سرودن شعر