معنی حلیب
8 بازدید
[ حَ ] (ع ص، اِ) شیر دوشیده یا تازه دوشیده که مزهٔ آن متغیر نشده باشد. (منتهی الارب) (آنندراج). شیر تازه و خام. (کنزاللغات) (غیاث). شیر خام و ناجوشانده : و اذا شرب [ طراثیث ] بمخیض البقر و بلبن الماعز حلیباً و مطبوخاً اصلح استرخاء المعده. (ابن البیطار). - لبن الحلیب؛ لبن الرطب. شیر ماک. آغوز. فله. این کلمه در ابن البیطار مکرر آمده است و لکلرک آنرا به پتی له ترجمه میکند و پتی له؛ آبی است که از شیر جغرات شده جدا میشود. (یادداشت مرحوم دهخدا). || شراب خرما. (منتهی الارب) (آنندراج). || دم حلیب؛ خون تازه. (منتهی الارب) (آنندراج). || شیرهٔ تخم ها و غیر آن. یکی از معانی حلیب در طب و پزشکی و دواشناسی شیره ای است که از بذور کوفته و در آب مالیده و از کرباس درکرده گیرند. (یادداشت مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «حلیب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یب» برای سرودن شعر