معنی حلاوی
7 بازدید
[ حُ وا ] (ع اِ) درختی است خرد. || گیاهی است خاردار. ج، حلاویات. (منتهی الارب).[ حِ لْ لا ] (ص نسبی) منسوب است به حله، شهری در کنار فرات. (از الانساب). رجوع به حله شود.[ حَ لْ لا ] (اِخ) حیدربن سلیمان بن داودبن حیدر حلی حسینی، مکنی به ابوالحسین. نخستین شاعر عصر خود بلکه امام شعرای عراق بود که فصاحت بیان و قوت ایمان را در خود جمع داشت و بجهت اشعارش که در مناقب و مصائب اهل بیت پیغمبر سروده به شاعر اهل بیت اشتهار یافته است. او راست: الدررالیتیم، این دیوان اشعار اوست و در سال ۱۳۱۲ هـ . ق. چاپ شده است. ۲ -العقدالمفصل، که به سال ۱۳۳۱ هـ . ق. در بغداد چاپ شده است. وی ۱۳۰۴ هـ . ق. در ۵۸ سالگی وفات یافت. (معجم المطبوعات) (جنة الماوی حاجی نوری). و رجوع به ریحانة الادب شود.
کلمات همقافیه با «حلاوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر