معنی حلاوت
6 بازدید
[ حَ وَ ] (ع مص) حلاوة. شیرین گردیدن. شیرین شدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر. فرخی. بیازمای چو شاهان حلاوت و تلخی حلاوت لب معشوق و تلخی بکماز.سوزنی. اگر حلاوت مستی بدانی ای هشیار بعمر خود نکنی یاد پارسایی باز.سعدی. - حلاوت داشتن؛ شیرینی داشتن. شیرین بودن : از حلاوتها که دارد جور تو وز لطافت کس نیابد غور تو.مولوی. این حلاوت که تو داری نه عجب کز دستت عسلی پوشد و زنار ببندد زنبور.سعدی. - حلاوت یافتن؛ شیرین گردیدن : چو خواهی که گویی نفس در نفس حلاوت نیابی ز گفتار کس.سعدی. || خوش آمدن بچشم. خوش فرودآمدن در دل. (منتهی الارب). و به این دو معنی از باب «سمع» آید و از باب «نصر» به معنی شیرین گردیدن است. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || بخیر و منفعت رسیدن. (از منتهی الارب). || (اصطلاح صوفیه) حلاوت نزد صوفیه ظهور انوار را گویند که از راه مشاهده حاصل آید مجرد از ماده. (از کشاف اصطلاحات الفنون).
کلمات همقافیه با «حلاوت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وت» برای سرودن شعر