معنی حلالی خواستن
5 بازدید
[ حَ خوا / خا تَ ] (مص مرکب) درخواست کردن حلیت را برای ذمه. (ناظم الاطباء). چون کسی مشرف بمرگ شود استغفار حقوق از دیگران و بحل خواستن او از یاران. (غیاث): زاهد قصه بگفت و جان همی کند فان گفتا من ندانستم و حلالی خواست [ از کشتن زاهد ] گفتا حلال کردم. (مجمل التواریخ و القصص ص ۱۱۱). جان ز لب در فکر دامن در کمر پیچیدن است گر حلالی خواهی از بیمار ما وقت است وقت. صائب (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «حلالی خواستن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر