معنی حلاجی کردن
5 بازدید
[ حَ لْ لا کَ دَ ] (مص مرکب) پنبه را از پنبه دانه جدا کردن و پاک کردن. فلخیدن. واخیدن. || کنایه از حرفهای درشت گفتن، خواه بکنایه خواه صریح. (آنندراج) (غیاث). || موشکافی و دقت کردن. (آنندراج). - حلاجی کردن امری؛ روشن و هویدا کردن آن امر را. تشریح کردن. زیر و رو کردن مطلب : کاش حلاجی کند او را کسی خواجهٔ ما هم کم از منصور نیست. عبدالغنی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «حلاجی کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر