معنی واژه حقیر
10 بازدید
[ حَ ] (ع ص) خرده. (منتهی الارب). کوچک. محقر. اندک. ضد جلیل : هرچند حقیرم سخنم عالی و شیرین آری عسل شیرین ناید مگر از منج. منجیک. ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادرانش بلند و خوبروی. (گلستان). || پست. خسیس. رذل. بلایه. ذلیل. خوار. (منتهی الارب) (دهار). دون. فرومایه. ناچیز: گنده و بی قیمت و دون و حقیر ریش همه گوه و تنش پر کلخج. عمارهٔ مروزی. چو ملک دنیا در چشم او حقیر نمود بساخت همت او با نشاط دار قرار. ابوحنیفهٔ اسکافی. بگو [ حصیری را ] که نگاهداشت رسم را این چیز حقیر فرستاده آمد. (تاریخ بیهقی ص ۲۱۰). هر چیز که ملک من است... خواه بزرگ خواه حقیر از ملک من بیرون است. (تاریخ بیهقی ص ۳۱۸). جز براه سخن چه دانم من که حقیری تو یا بزرگ و خطیر.ناصرخسرو. حقیر است اگر اردشیر است زی من امیری که من در دل او حقیرم. ناصرخسرو. دشمن هرچند حقیر باشد خرد مگیر. (خواجه عبداللََّه انصاری). حقیر باشد با همت تو چرخ و جهان بخیل باشد با دو کف تو بحر و سحاب. مسعودسعد. مرد دانا صاحب مروّت را حقیر نشمرد. (کلیله و دمنه). از آن لذت حقیر چنین غفلتی عظیم بدو راه داد. (کلیله و دمنه). بنگریستم مانع سعادت... نهمتی حقیر است. (کلیله و دمنه). آسمان را کسی نگفت حقیر بحر و کان را کسی نگفت بخیل. ظهیرفاریابی. در دلم بود که جان بر تو فشانم روزی باز در خاطرم آمد که متاعی است حقیر. سعدی.[ حَ ] (اِخ) محمدبن شیخ محمدافضل، ملقب به شیخ کمال الدین. از شعرای متأخر هندوستان و از مردم اللََّه آباد است. از اوست: از عدم تا بعدم خوش سفری در پیش است لیک در منزل هستی خطری در پیش است.