معنی حقارت
6 بازدید
[ حَ رَ ] (ع اِمص) ذلت. خواری. (از اقرب الموارد). زبونی. پستی. فرومایگی. کوچکی. || (مص) خرد شدن. حقیر شدن. (زوزنی). خوار شدن. زبون شدن. || خرد شمردن. کوچک شمردن. تحقیر: در هیچکس بچشم حقارت نظر مکن تا در تو هم بدیدهٔ تحقیر ننگرند. خواجه عبداللََّه انصاری. مبین در هیچ شخصی از حقارت که نپذیرد در این جا دل عمارت. ناصرخسرو. در من بحقارت نتوان کرد نگاه یک باز سپید به ز صد باز سیاه.ادیب صابر. دو امیرزاده در مصر بودند، یکی علم آموخت و آن دگر مال اندوخت... پس این توانگر بچشم حقارت در فقیر نظر کردی. (گلستان). رجوع به حقارة شود.
کلمات همقافیه با «حقارت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رت» برای سرودن شعر