معنی حطم
6 بازدید
[ حَ ] (ع مص) شکستن. (تاج المصادر بیهقی) (مهذب الاسماء) (دهار) (زوزنی). شکستن یا خاص است به شکستن چیزی خشک. (منتهی الارب). || شکسته شدن ستور از پیری. (تاج المصادر بیهقی). پیر شدن چهارپای. (دهار): حطم دابة؛ کلان سال شدن ستور و ضعیف گردیدن. (منتهی الارب).[ حُ طَ ] (ع ص، اِ) جِ حطمة. || شبان که ستور را بعنف راند و بر آنها رحم نکند. (منتهی الارب).[ حَ طَ ] (ع اِ) بیماریی است که در پاهای ستور عارض شود. (منتهی الارب).[ حِ طَ ] (ع ص، اِ) جِ حطمة. یقال: صَعدة حطم؛ باعتبار الاجزاء. (منتهی الارب).[ حُ طُ ] (ع ص، اِ) جِ حَطوم. (منتهی الارب). رجوع به حطوم شود.[ حَ طِ ] (ع ص) شکسته. || شکسته حال. شکسته تن. || اسپ شکسته حال از پیری. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «حطم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طم» برای سرودن شعر