معنی واژه حطب
5 بازدید
[ حَ طَ ] (ع اِ) هیزم. (ترجمان عادل) (منتهی الارب) (غیاث) (دهار) (مهذب الاسماء). هیمه. (منتهی الارب). چوب. (غیاث) (منتخب): آتش در او زدید و مر او را بسوختید تو بیوفا ستور و امامانت چون حطب. ناصرخسرو. نیم زیرش حیله و بالا غضب چون ضعیف آتش که او یابد حطب.مولوی. تا بزیر چرخ ناری چون حطب می نسوزم در عنا و در عطب.مولوی. آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار هر گیاهی که بنوروز نجنبد حطب است. سعدی. ج، احطاب. - حطب الجزل؛ هیزم زفت و خوشک (خشک). (مهذب الاسماء). - حمالةالحطب؛ لقبی است مقتبس از قرآن که بزن ابی لهب داده شده است : {/Bوَ اِمْرَأَتُهُ حَمََّالَةَ اَلْحَطَبِ . ۱-۴۱۱۱:۴/}(قرآن ۱۱۱/۴). - || در تداول عوام، آنکه بی مزد از او کار کشند: مگر من حمالةالحطبم! || سخن چینی. (منتهی الارب). ج، احطاب.[ حَ ] (ع مص) هیمه گرد کردن. (منتهی الارب). هیزم جمع کردن. (منتهی الارب) (زوزنی). هیمه کردن. (تاج المصادر بیهقی). هیزم کشی کردن. (دهار). احتطاب. حَطَبَ فلاناً؛ هیمه برای او آورد یا هیمه برای او فراهم آورد. (منتهی الارب). هیمه آوردن نزدیک کسی. (تاج المصادر بیهقی). || سخن چینی کردن. خبرکشی کردن. || حطب ارض؛ هیمه ناک شدن زمین. هیزم ناک شدن زمین. || حَطَبَ فی حبلهم؛ یاری داد آن قوم را. (منتهی الارب).[ حَ طِ ] (ع ص) مرد خشک لاغر. (منتهی الارب). سخت لاغر. (مهذب الاسماء). نزار.