معنی واژه حطاط
7 بازدید
[ حَ ] (ع ص، اِ) بوی بد. || رجل حَطاط؛ مرد ریزه. (از منتهی الارب).[ حَ ] (ع اِ) دمیدگیهای روی و سر نره که ریم دهد و قرحه نکند. (از منتهی الارب). و صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: دانه ای است که در صورت آدمی بیرون آید. (از بحر الجواهر). بثره که بر روی پیدا آید. || کفک شیر. (منتهی الارب). || حطاط الکمرة؛ کرانه های آن. (منتهی الارب).[ حِ ] (ع مص) تیز رفتن شتر به کشیدن مهار سوی نشیب. (منتهی الارب).