معنی حطء
4 بازدید
[ حَ طْءْ ] (ع مص) افکندن. (منتهی الارب) (آنندراج). بیفکندن چیزی. (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد). || جماع کردن. (از آنندراج). مجامعت کردن. (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد) (از قاموس). || تیز دادن. (ذیل اقرب الموارد) (از آنندراج). || کف دست بر کسی زدن. (آنندراج). پنجه بر پشت کسی زدن. (از تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد). زدن. (ذیل اقرب الموارد). || کف برآوردن دیگ هنگام جوش آمدن. (از اقرب الموارد) (از آنندراج). کف انداختن دیگ. (تاج المصادر بیهقی). || ریخ انداختن و پلیدی انداختن. (آنندراج). || کسی را از رأی و عقیده خود بازداشتن: حطی به عن رأیه؛ دفعه عنه و منه. (از اقرب الموارد).[ حِ طْءْ ] (ع اِ) بقیهٔ آب. (از منتهی الارب). بقیهٔ آب در ظرف. (از آنندراج) (از اقرب الموارد).[ حِ طْءْ ] (ع مص) حطء به ارض کسی را؛ بر زمین افکندن او را. || بر پشت کسی زدن به کف دست. || آرامیدن با زن. (منتهی الارب). || حطء سلح؛ ریخ افکندن. (از منتهی الارب). || حطء قِدر بزبد؛ کفک برآوردن دیگ. || دفع از رأی. || زدن و انداختن. (منتهی الارب). || پلیدی افکندن. (از منتهی الارب). و رجوع به حَطء شود.
کلمات همقافیه با «حطء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طء» برای سرودن شعر