معنی حضری
5 بازدید
[ حَ ضَ ] (ص نسبی) منسوب به حضر. ساکن شهر. ساکن حضر. شهرنشین. شهری. (دهار). شهرباش. قراری. تخته قاپو. مدری. مدنی. مقابل بدوی. بادوی. بادیه نشین. چادرنشین. صحرانشین. بیابان باش. (منتهی الارب). ساکن بادیه. و بری. مقابل سفری : از عطا دادن پیوسته و خوشخوئی او ادبای سفری گشته بَرِ او حضری.فرخی. || (اصطلاح فقه) حاضر. || حضری (آیات) و سفری؛ صاحب کشف الظنون گوید: علم آیات حضری و آیات سفری از فروع علم تفسیر بشمار میرود. آیات حضری بسیارند ولی آیات سفری را در چهل واندی آیه ضبط کرده اند، چنانکه در اتقان سیوطی آمده است. (کشف الظنون).[ حَ ضَ ] (ص نسبی) منسوب به حضر، شهری در جزیره. از دیاربکر. (الانساب).[ حَ ] (ص نسبی) منسوب به حضر. شهری باستانی است که نام او در اشعار عرب آمده است. (الانساب).
کلمات همقافیه با «حضری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر