معنی حصف
6 بازدید
[ حَ صَ ] (ع اِ) گر خشک. جرب یابس. خشک ریزه. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). خشک پوست. برخوشیدگی اندام از بسیاری خون. (نسخه ای از مهذب الاسماء). برجوشیدگی اندام از بسیاری خون. (نسخه ای از مهذب الاسماء). برترنجیدگی اندام از بسیاری خون. (نسخه ای از مهذب الاسماء). بثوری باشد بر تن که از بسیاری عرق پیدا شود. بثور؛ شوکیه ای است که در روی پوست تن گسترده میشود. و صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: عبارت است از جرب خشک و آن دانه های کوچکی است نوک تیز، مانند زیره که در ظاهر پوست بنحو پراکنده تولید شود. چنانچه در قانونچه ذکر کرده است. و در واقیه نیز بهمین منوال تعریف کرده و گفته است: حصف، بژه ها بود بغایت خرد و سرخ و سوزاننده اندر تابستان پدید آید، خاصه وقتی که مردم عرق کنند. و داود ضریر در تذکره آورده است: بثور شوکیة مختلفة الاوضاع انتأ من الحکة، و الکلام فیها کالحکة من غیرفارق -انتهی. و رجوع به دزی ج ۱ ص ۲۴۵ شود.[ حَ صَ ] (ع مص) با گر خشک گردیدن. (تاج المصادر بیهقی). مبتلا به گر خشک و جرب یابس شدن. || (اِمص) حصافت. استواری خرد. استوارخرد گردیدن.[ حَ ] (ع مص) دور کردن. || بپایان رسانیدن. (ناظم الاطباء) (آنندراج).[ حَ صِ ] (ع ص) مرد مبتلا به جرب خشک. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «حصف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صف» برای سرودن شعر