معنی حصا
6 بازدید
[ حَ ص صا ] (اِخ) نام چند کوه از آن بنی ابی بکربن کلاب. و بعضی گفته اند: نام بزرگترین آب قبیلهٔ مزبور است.[ حَ ] (ع اِ) حصاء. سنگ ریزه ها. و آن جمع حصاة است. رجوع به حصاء شود. و در تداول فارسی زبانان همزهٔ آخرش افتد: وینکه بجوی اندر از عکس گل سرخ عقیق است تو گوئی حصاش. ناصرخسرو. در این حصار خفتن من هست بر حصیر چون بر حصیر گویم خود هست بر حصا. مسعودسعد. نقشها را میخورد صدق عصا چشم فرعون است پرگرد و حصا.مولوی. پای نابینا عصا باشد عصا تا نیفتد سرنگون او بر حصا.مولوی. چشم بینا بهتر از سیصد عصا چشم بشناسد گهر را از حصا.مولوی. عبدالقادر گیلانی را دیدند در حرم کعبه روی بر حصا نهاده و میگفت... (گلستان). یارب بدست او که قمر زو دو نیم شد تسبیح گفت در کف میمون او حصا.مولوی.
کلمات همقافیه با «حصا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صا» برای سرودن شعر