معنی حشد
11 بازدید
[ حُ شْ شَ ] (ع اِ) جِ حاشد.[ حَ / حَ شَ ] (ع اِ) جماعت. گروه.[ حَ شِ ] (ع ص) آنکه در بذل مال کوشش و یاری و مال دریغ نورزد. وشکول. محتشد. ج، حشاد. || عین حشد؛ چشمه که آبش خشک نشود. || وادی حشد؛ وادیی که بی باران بسیار جاری نشود.[ حَ ] (ع مص) فراهم آوردن. گرد کردن. جمع کردن. با هم آوردن. || فراهم آمدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (مهذب الاسماء) (منتهی الارب). گرد شدن. جمع آمدن. || حشد زرع؛ روئیدن کشت. تمام برآمدن کشت. || حشد ناقه لبن را؛ فرود آوردن مایه (ناقه) شیر را در پستان. حشد قوم؛ گرد آمدن آنان برای یاری یا زود رسیدن آوازدهنده را یا فراهم آمدن برای امری واحد. (منتهی الارب). جمع شدن برای کاری.
کلمات همقافیه با «حشد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شد» برای سرودن شعر