معنی حشایش
6 بازدید
[ حَ یِ ] (ع اِ) جِ حشیش. گیاهان خشک. (منتهی الارب): در حشایش چون حشیشی او بپاست مرغ پندارد که آن شاخ گیاست.مولوی. دل ببیند سر بدان چشم صفی آن حشایش که شد از عامه خفی. مولوی. پر گنه باب گشایش میزند غرقه دست اندر حشایش میزند.مولوی.
کلمات همقافیه با «حشایش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یش» برای سرودن شعر