معنی حسور
4 بازدید
[ حُ ] (ع مص) برکندن پوست چنانکه از شاخ. || مانده شدن. فروماندن. || برهنه شدن. || ربحه شدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (ترجمان عادل). || آشکار شدن. || خیره شدن چشم از دیدن. فروماندن بینایی از دیدن دور. (غیاث اللغات). کند شدن چشم از مسافت دور. (تاج المصادر بیهقی). حسور بَصر؛ مانده شدن و فروماندن بینایی از دیدن دور. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «حسور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر