معنی حسا
6 بازدید
[ حَ ] (ع اِ) حساء. طعام معروف. (معجم البلدان). آشامیدنی. حریرة. شوربا که بیاشامند. آنکه بیاشامند. حسواء. (مهذب الاسماء). حریره ای که از سبوس و روغن و شکر سازند بیماران را. طعامی از سبوس و شکر و روغن بادام و آنرا حریره نیز گویند و گاه نیز از چیزهای دیگر کنند. حَسو. آش : و اگر از آرد آن [ سلت ] حریرهٔ رقیق و حساء سازند... داءالموم را نافع بود. (ابن بیطار).[ حُ ] (ع اِ) جِ حسوة. (معجم البلدان).[ حِ س سَ ن ] (ع ق) از راه احساس: فلان مطلب را حساً درک کردم؛ بوسیلهٔ حس دریافتم. در مقابل عقلاً...: مادیات جزئی حساً درک میشود و کلیات عقلاً ادراک میگردد.[ حَ ] (اِخ) جائی به شام است نزدیک کرک، و شاید که همان حُسا و ادیس به دیار غطفان باشد. (مراصد الاطلاع).[ حَ ] (اِخ) جائی است. (معجم البلدان). رجوع به احسا شود.[ حَ ] (اِخ) یا اَلحسا. همان شهر هجر است که خرمای آن مشهور است و در مثل کجالب التمرالی هجر، آمده است.[ حَ ] (اِخ) یا اَلحسا. همان شهر هجر است که خرمای آن مشهور است و در مثل کجالب التمرالی هجر، آمده است.
کلمات همقافیه با «حسا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سا» برای سرودن شعر