معنی حزر
5 بازدید
[ حَ ] (ع اِ) شیر ترش. (معجم البلدان). ماست نیک ترش. حزراء. || قول حدس. (معجم البلدان). || کوسه. کوسج. خرست. ماهی موذی معروف. بیرونی آرد: فراء گوید لخم همان ضفدع است. و ابوالعباس عمانی گوید: لخم بفارسی فیشواذ است که موذی نباشد و موذی آن را خرست نامند که کوسج باشد و کوسج را ضبع الماء خوانند سر آن چون سر شیر است و دوازده دندان دارد در یک صف و دندانهای تمساح در دو صف باشد و بحرینیان آن را حرز نامند. (الجماهر بیرونی صص ۱۴۴-۱۴۳).[ حَ ] (ع مص) تقدیر کردن. (تاج المصادر بیهقی). تخمین نمودن. (منتهی الارب). اندازه کردن غله را در مزرعة و میوه را بر درختان. (غیاث) (منتهی الارب). دید. دید زدن. تقدیر غلات در زرع. برآورد. برآورد کردن. اندازه کردن. (منتهی الارب). دید زدن. اندازه کردن کشت و میوه. خرص. حدس. (معجم البلدان). اندازه کردن چیزی را که چند است : حزرت القوم مائة رجل، و محراب داود بها و هو بنیة مرتفعة، ارتفاعها یشبه ان یکون خمسین ذراعاً من الحجارة و عرضها نحو ثلاثین ذراعاً. علی الحزر و التخمین. (صورالاقالیم اصطخری): در ممالک حزر و مقاسمه باطل گردانیم. (تاریخ غازانی ص ۳۵۴). || مساحت کردن. (دهار). || ترش و زبان گز شدن شیر و نبیذ. زبان گز شدن شیر. ترش شدن شیر و نبیذ. (تاج المصادر بیهقی). || حزر وجه؛ چین به جبین شدن.[ حَ ] (اِخ) کوه یا وادیی به نجد. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «حزر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زر» برای سرودن شعر