معنی حز
7 بازدید
[ حَ ز ز ] (ع مص) بریدن. بریدن سر یا اندامی دیگر. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). قطع. بریدن گیاه و موی و مثل آن. || خراشیدن. خراش دادن. || رخنه در چیزی افکندن. رخنه در چوب افکندن. (تاج المصادر بیهقی). || افزون شدن در شرف و کرم. || اندازه کردن. فرض و تقدیر کردن.[ حَ ز ز ] (ع اِ) رخنه و بریدگی در چیزی. فُرجَه. ج، حزوز. || نزد اطباء تفرق اتّصالی در وسط عضله بعرض. جدا ساختن پیوندیست که در وسط عضله میباشد از طریق پهنا. (بحر الجواهر). || رخنهٔ کمان. (مهذب الاسماء). || وقت. هنگام. || زمین مغاک. || مرد زشت کلام. مرد درشت کلام.[ حَ ز ز ] (اِخ) موضعی است به سراة که میان یمن و تهامه است و معدن لاژورد دارد، و سومین سراة به حساب آید. (معجم البلدان). رجوع به سراة شود.
کلمات همقافیه با «حز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حز» برای سرودن شعر