معنی حریص
19 بازدید
[ حَ ] (ع ص) آنکه فزونی طلبد. آنکه زیادتی خواهد. آزمند. آزوَر. (دهار). آزور. آزپرور. آزآور. شره. آزناک. آزدار. زیادت جوی. زیادت طلب. شحشح. شحشاح. شحشحان. شحیح. طامع. طسع. طسیع. طمع. هقع. طماع. طمعکار. ولوع. مولع. (دهار). حلس. نهیم. مبرم. مردی به آز. نهم. منهوم. رغیب. لغذمی. سدک. طزع. طزیع. لعو. فلحس. ضغرس. ج، حِراص، حُرَصاء: و حریص را راحت نیست زیرا که وی چیزی طلبد که شاید ویرا ننهاده اند. (تاریخ بیهقی ص ۳۳۹). با وی [ با عیسی ] مقدمان بودند و لشکر حریص و آراسته. (تاریخ بیهقی ص ۲۴۴). در حال چیزی بیشتر نگفتم که امیر را سخت حریص دیدم. (تاریخ بیهقی ص ۲۵۹). گفت [ احمد حسن ] خداوند سلطان را بر این حریص کرده اند که آنچه برادرش داده است به صلت... پس ستانند. (تاریخ بیهقی ص ۲۵۹). هرکه از خدمتکاران خدمتی شایسته بواجب بکردی در حال او را نواخت و انعام فرمودند بر قدر خدمت او تا دیگران بر نیک خدمتی حریص گشتند. (نوروزنامه). دمنه حریص تر بود. (کلیله و دمنه). بیچاره حریص در دهان اژدها افتاد. (کلیله و دمنه). و بر وصل ایشان حریص مباش. (کلیله و دمنه). حریص با جهانی گرسنه است و قانع به نانی سیر. (گلستان). چه کند بندهٔ مخلص که قبولش نکنند ما حریصیم به خدمت تو نمیفرمائی.سعدی. پند دلبند تو در گوش من آید هیهات من که بر درد حریصم چه کنم درمان را. سعدی. عقلم گوید دلا مگر نشنیدی منع چو بیند حریصتر شود انسان.قاآنی. || ثوبٌ حریص؛ جامهٔ شکافته و کفانیده.
کلمات همقافیه با «حریص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یص» برای سرودن شعر