معنی حری
8 بازدید
[ حِ را ] (اِخ) حِراء. کوهی است به مکه. جبل النور: سخن نهان ز ستوران به ما رسید چو وحی نهان رسید ز ما زی نبی به کوه حری. ناصرخسرو. عمان و محیط و نیل و جیحون جودی و حری و قاف و شهلا.خاقانی. دو نایبند ز جود تو دجله و جیحون دو چاکرند ز حلم تو بوقبیس و حری.؟ رجوع به حِراء شود.[ حَ رْ را ] (ع ص) زن تشنه.[ حَ رْ ری ی ] (ع ص نسبی) منسوب به حَرّة. - بعیرٌ حری؛ شتر که چرا کند در زمین سنگلاخ سوخته.[ حَ رْیْ ] (ع مص) کاستن. کاسته شدن. (تاج المصادر بیهقی). ناقص گردیدن: یَحْری کما یَحْری القمر.[ حَ ری ی ] (ع ص) سزاوار. (دهار). شایسته. ازدرِ. درخورِ. زیبایِ. زیبندهٔ. برازایِ. برازندهٔ. شایانِ. بابتِ. جدیر. حقیق. خلیق. قمین. لایق. قابل. حجی. محری. ج، اَحْریاء: چون بروبی خاک را جمع آوری گوئیم غربال خواهم ای حری.مولوی.[ حُ رْ ری ] (حامص) آزادی. آزادگی. حریت : ای به حری و به آزادگی از خلق پدید چون گلستان شکفته ز سیه شورستان. فرخی. آن پسندیده به رادی و به حری معروف آن سزاوار به شاهی و به تاج اندرخور. فرخی. نام جدان و بزرگان ز گهر کرده بزرگ حری آموخته از گوهر جدان قدیم.فرخی. لکن چو خان بخدمت درگاه او دوید حری نمود و نستد از او ملک و خانمان. فرخی. در وزیری نکنی جز همه حری تلقین در ندیمی نکنی جز همه رادی تعلیم.فرخی. میر اجل مظفر عادل قطب کرم و نتیجهٔ حری.منوچهری. خوی کرام گیر که حری را خوی کریم مقطع و مبدا شد.ناصرخسرو. خواجه بوالفتح عارض لشکر اصل حری و سید احرار.مسعودسعد.
کلمات همقافیه با «حری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر