معنی حرونی
6 بازدید
[ حَ ] (حامص) چگونگی حَرون. سرکشی : گر دهر حرونیی نموده ست چون رام تو گشت منگر آنرا.خاقانی. نشاید برد از این ابلق حرونی.نظامی. روزی نفس را کاری بفرمودم حرونی کرد؛ یعنی فرمان نبرد. (تذکرةالاولیاء عطار).
کلمات همقافیه با «حرونی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر