معنی حرقوص
6 بازدید
[ حَ / حُ ] (ع اِ) جانوری است چون کیک جهنده. دویبة کالبرغوث. ج، حراقیص. (مهذب الاسماء). جانوری است مانند کیک و نیش او به نیش زنبور ماند، یا مانند کنه است و به مردم چسبد، یا جانوری است کوچکتر از گوگا و گاه دو بال گیرد پس می پرد. (المنجد).[ حُ ] (اِخ) ابن سعدبن زهیر السعدی العنبری. بروایت طبری، صحابی است و در خلافت عمر، خلیفه او را با سپاهی بمدد مسلمانان که با ایران جنگ درپیوسته بودند فرستاد. سوق الاهواز را فتح و مسخر کرد. و در حرب صفین به اول در رکاب علی و پس از فتنهٔ حَکمین به خوارج ملحق گردید و در جنگی که امیرالمؤمنین با خوارج کرد کشته شد. (از قاموس الاعلام ترکی). او ملقب به ذوالیدیة یا ذوالثدیة و ذوالخویصره بود و علت آنکه او بجای یک دست پاره ای گوشت آویخته داشت که چون بکشیدندی دراز و ممتد گشتی. مقریزی آرد: و جلس یومئذ و فی ثوب بلال فضة یقبضها للناس علی ما امره اللََّه، فاتی ذوالخویصرة التمیمی [ و اسمه حُرقوص ] فقال: اعدل یا رسول اللََّه! فقال: ویلک! فمن یعدل اذا لم اعدل [ قد خبتُ و خسرتُ ان لم اکن اعدل ]! قال عمر رضی اللََّه عنه: ایذن لی فیه أضرب عنقه! قال: دعه، فان له اصحاباً یحقر احدکم صلاته مع صلاتهم و صیامه مع صیامهم یقرأون القرآن لایجاوز تراقیهم، یمرقون من الدین کما یمرق السهم من الرمیة: [ ینظر الی نصله فلایوجد فیه شی ء، ثم ینظر الی رصافه فمایوجد فیه شی ء، ثم ینظر الی نضیه و هو قدحه فلایوجد فیه شی ء، ثم ] یُنظر الی قُذذه فلایوجد فیه شی ء قد سبق الفرث و الدم . آیتهم رجل اسود، احدی عضدیه مثل ثدی المرأة، او مثل البضعة تدردر [ و یخرجون علی حین فُرقة من الناس ]. (امتاع الاسماع صص ۴۲۵ -۴۲۶). بشربن العمر در شعری در تفضیل علی بر خوارج آرد: ماکان من اسلافهم ابوالحسن ولا ابن عباس ولا اهل السنن غر مصابیح الدجی مناجبُ اولئک الاعلام الاعارب کمثل حرقوص و من حرقوص بقعة قاع حولها قصیص لیس من الحنظل یُشتار العسل ولا من البحور یصطاد الورل هیهات ما سافلة کعالیة ما معدن الحکمة اهل البادیة. (ضحی الاسلام ج ۳ ص ۱۴۴). و رجوع به الاصابة قسم سوم ج ۲ ص ۶۰ شود. مورخان خلافهائی بقرار زیر به حرقوص نسبت داده گویند در مسجد پیغمبر بول کرد و جسورانه به پیغمبر گفت عادل باش و با زبیر مخاصمت ورزید و در سال ۳۷ هـ . ق. بدست علی (ع) در نهروان کشته شد. و حرقوصیه طائفه ای از خوارج به وی منسوبند که محمدبن جریر ایشان را در رساله ای رد کرده است. (الذریعة ج ۱۰ ص ۱۹۳).[ حُ ] (اِخ) عنبری. رجوع به حرقوص بن سعدبن زهیر شود.
کلمات همقافیه با «حرقوص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وص» برای سرودن شعر