معنی واژه حرج
5 بازدید
[ حَ رَ ] (ع اِ) گناه. بزه. (دهار) (مهذب الاسماء): گر تو کوری نیست بر اعمی حرج ورنه رو کالصبر مفتاح الفرج.مولوی. || مکان تنگ. جای تنگ بسیاردرخت که ماشیه بدان رسیدن نتواند. || سختی. (دهار): صوفئی بدرید جبه در حرج پیشش آمد بعد بدریدن فرج.مولوی. باز گفت الصبر مفتاح الفرج صابران را کی رسد جور و حرج.مولوی. || ناقهٔ لاغر و باریک. ناقهٔ دراز بر روی زمین. || چهارچوب بسته که مرده بر روی آن نهند و آن طریقهٔ گبران باشد. کاهو. || ناقه ای که از نر دور دارند و بر وی سوار نشوند تا فربه گردد. || جِ حَرَجة.[ حَ رَ ] (ع مص) خیره شدن چشم. || حرمت. حرام شدن چیزی. || بحث. || تنگی. (مهذب الاسماء). تنگ شدن. تنگی دل. (زمخشری) (ترجمان عادل). تنگ بودن.[ حَ ] (ع مص) حرج چیزی بر کسی؛ حرام شدن آن بر وی. || حرج عین در چیزی؛ خیره شدن چشم در چیزی. || حرج صدر؛ تنگ شدن. تنگ آمدن سینه.[ حَ ] (ع اِ) جنازهٔ گبران. (مهذب الاسماء محمودبن عمر ربنجنی). جنازه. تابوت. ج، حِراج.[ حَ رِ ] (ع ص) جای نیک تنگ. || مرد گناهکار. || آنکه از کارزار روی نگرداند.[ حَ رِ ] (ع ص) جای نیک تنگ. || مرد گناهکار. || آنکه از کارزار روی نگرداند.[ حُ ] (ع ص، اِ) حرجوج. حرجج.[ حُ ] (ع اِ) جِ حَرَجة. (معجم البلدان).[ حُ ] (اِخ) نام غدیری به دیار فزارة و نام آن ابن حرج است لکن ابن دُرید آنرا حرج به اسقاط ابن روایت کرده است. (معجم البلدان). || نام موضعی. (منتهی الارب).