معنی حرامی
4 بازدید
[ حَ ] (حامص) حرمت. ناروائی.[ حَ ما ] (ع ص، اِ) جِ حَرْمی ََ.[ حَ ] (ص نسبی) منسوب به جد اعلی، یعنی حرام انصاری. (سمعانی).[ حَ می ی ] (ع ص، اِ) دزد راه زن. دزد قاطع طریق. دزد بیابانی. راهزن. (شرفنامهٔ منیری). رهزن : گفت ای برادر حرم در پیش است و حرامی از پس. (گلستان). و حکما گویند: چار کس از چار کس بجان برنجند، حرامی از سلطان، دزد از پاسبان و فاسق از غماز و روسپی از محتسب. (گلستان). ترک عمل بگفتم و ایمن شدم ز عزلت بی چیز را نباشد اندیشه از حرامی.سعدی. به حرامی چو شحنه شد خندان به حرمدان فروبرد دندان.اوحدی. - امثال: حرامی باش، حرامی سفره مباش؛ یعنی گاهِ خوردن رعایت اکیل بکن و سهم او مخور. || حرامزاده. ولدالحرام. || کولی. لوری. لولی. غره چی. قرشمال. غربال بند.[ حَ ] (اِخ) عیسی بن مغیرة. از شعبی روایت دارد، و ثوری از وی، و منسوب است به حرام خطه ای از کوفه و جد ایشان حرام بن سعدبن مالک تمیمی است. (معجم البلدان).[ حَ ] (اِخ) قاسم بن علی بن محمدبن عثمان حریری. صاحب مقامات است و از اهل میشان بصره است.[ حَ رْ را ] (اِخ) محمد... بن حفص. محدث است. (منتهی الارب).[ حَ رْ را ] (اِخ) موسی بن ابراهیم. محدث است. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «حرامی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر