معنی حدر
5 بازدید
[ حَ ] (ع مص) فربه و سطبر شدن. فربه و درشت و گرداندام گردیدن. (منتهی الارب). فربه شدن و ضخیم شدن. (تاج المصادر بیهقی). حدارت. || پرگوشت شدن چشمخانه. (منتهی الارب). || گرداندامی با سطبری. (منتهی الارب). || از بالا به زیر افکندن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). از بالا به زیر آوردن. حدور. (آنندراج). || حدر سفینة؛ فرستادن کشتی را بسوی شیب. (منتهی الارب). کشتی به شیب فروگذاشتن. (تاج المصادر بیهقی). || بشتاب بانگ نماز کردن. (تاج المصادر بیهقی). بشتاب خواندن. (زوزنی). || درآماهیدن. (تاج المصادر بیهقی). آماسیدن. (مهذب الاسماء). برآماهیدن. (زوزنی). آماس کردن پوست. آماس شدن پوست از زدن چوب. (آنندراج). || بافتن ریشهٔ دستار و ردا. || راندن دارو شکم را. || گرد گرفتن چیزی را. || انداختن تنگ سال کسی را به فرودستی: حدرتهم السنة. (آنندراج).[ حَ دَ ] (ع مص) حدر عین؛ روان کردن اشک چشم را. (منتهی الارب). جاری شدن اشک از چشم. || یکی را دو دیدن.[ حَ دَ ] (ع اِ) زمین نشیب یا جائی که از آن فرودروند. (منتهی الارب). جائی که از آن جا فرودآیند.[ حُ دُرر ] (ع ص) سطبر. (منتهی الارب).[ حَ ] (ع اِ) نزد قراء، از مراتب اصول و قواعد علم تجوید است. (کشاف اصطلاحات الفنون).[ حُ دْ دَ ] (ع ص، اِ) جِ حادر. (معجم البلدان).[ حُ دْ دَ ] (اِخ) از محال بصره پهلوی خطهٔ مزینة. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «حدر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «در» برای سرودن شعر